مطلع الفجر12:28 - 1405/01/24
یاددشت؛

طلای خام در کویر غفلت: روایت عطشِ ویژنان و چله در سایه‌سارِ بی‌عملی

مدیریت، منصبی برای آسودن نیست، مسئولیتی است برای سوختن؛ و آنان که از این آتش می‌گریزند و بن بست سازی می کنند، هرگز شایسته‌ی تکریم و حتی نشستن بر کرسی خدمت نخواهند بود.

به گزارش مطلع الفجر ،به قلم مجتبی جنگلی نیا /به نام خداوند جان و خرد؛ آن‌که ترازوی عدل را بر بنیاد عقل نهاد و آدمی را نه برای توجیهِ کاستی‌ها، که برای شکستنِ بن‌بست‌ها آفرید.

 

در اقلیم رنج‌دیده‌ای که دهستان‌های چله و ویژنان، چونان دو پاره از جغرافیای فراموش‌شده، سالیان دراز در تنگنای فقر آبی و عسرت کشاورزی دست‌وپا می‌زنند، این پرسش همچون خنجری در وجدان عمومی فرو می‌رود که چرا با وجود تکرارِ وعده‌ها و تکثیرِ جلسات و مصوبات، هنوز نشانی از عزمِ راسخ و تلاشی دلسوزانه از سوی متولیان امر پدیدار نشده است؟

آیا تقدیر این مردمان، زیستن در حاشیه‌ی بی‌تدبیری است یا آنکه اراده‌ای نانوشته، ایشان را از دایره‌ی توسعه به بیرون رانده است؟

 

آن‌گاه که به حافظه‌ی تاریخی مدیریت منطقه رجوع می‌کنیم، با شگفتی و تأسف درمی‌یابیم که برخی از نمایندگان ادوار گذشته، نه‌تنها در صیانت از حقوق این خطه کوتاهی ورزیده‌اند، بلکه در نوعی "حاتم‌بخشیِ معکوس"، سهمی از مولفه‌های توسعه‌ی بخش گیلانغرب را به دیگر استان‌ها واگذار کرده‌اند؛ گویی داراییِ این دیار، میراثی بی‌صاحب بوده است که هر کس به قدر نفوذ و مصلحت خویش از آن برگرفته و برده است. این، نه خطایی ساده، که خیانتی نرم و بی‌صدا به آینده‌ی مردمانی است که امیدشان را به صندوق‌های رأی سپرده بودند.

 

و امروز، در چرخشی تلخ از سرنوشت، برخی مدیران نشسته بر مسندهای تصمیم‌گیری—که از قضا،فرزند گیلانغرب و ریشه در همین خاک دارند—در مواجهه با مطالبه‌ی بدیهیِ تخصیص آب از سد شرفشاه به دهستان محروم ویژنان، زبان به استدلال‌هایی می‌گشایند که بیش از آنکه بوی تدبیر دهد، عطر عافیت‌طلبی دارد:" به‌صرفه نیست"، "توجیه اقتصادی ندارد"،" امکان‌پذیر نیست". این واژگان، اگرچه در ظاهر علمی و حسابگرانه می‌نمایند، اما در بطن خویش، ترجمان نوعی گریز از مسئولیت‌اند؛ گویی رسالت مدیر، نه گشودن گره‌ها، که فهرست کردنِ موانع و بستنِ درهاست.

 

با این همه، در میان این غبارِ سنگینِ بی‌عملی، روزنه‌ای از امید نیز رخ نموده است؛  در پرتو پیگیری‌های دلسوزانه اخیر مهندس رضایی، فرماندار گیلانغرب، و دستورات صریح و مسئولانه دکتر حبیبی، استاندار تلاشگر کرمانشاه، بستری برای ورود به مرحله‌ای عملی و اجرایی در قالب مطالعات انتقال آب از سد شرفشاه به دهستان ویژنان مطرح شده است.

این حرکت، اگرچه در آغاز راه است، اما می‌تواند سرآغازی برای عبور از سال‌ها رکود و بی‌تفاوتی باشد—به شرط آن‌که در پیچ‌وخم بروکراسی و بهانه‌جویی‌های مألوف، به سرنوشت طرح‌های نیمه‌جان گذشته مانند همان دو.میلیارد تومانی که فرماداری در گذشته گفت به استلرت طرح مطالعات این طرح تخصیص یافته و مشخص شد هرگز،نیافته بود! ، دچار نشود.

مردم، دیگر نه تشنه‌ی وعده، که منتظر تبلور عینی و ملموس این اراده در میدان عمل‌اند.

 

مدیر، اگر به معنای راستین کلمه، مدیر باشد، در دلِ بن‌بست‌ها راه می‌جوید، نه آنکه بن‌بست را بهانه‌ای برای ترکِ میدان سازد. هنرِ مدیریت، در عبور از "نمی‌شود" ها و تبدیل آن به "چگونه می‌شود" هاست؛ وگرنه هر ناظرِ منفعل نیز می‌تواند در سایه‌ی اعداد و جداول، حکم به ناممکنی دهد.

آنان که به عافیت خو گرفته‌اند،در پناه رخوت و انفعال خود، هر دشواری را دژی تسخیرناپذیر می‌بینند؛ اما آنان که روحیه‌ای جهادی و دغدغه‌ای انسانی دارند، همان دژ را به میدان ابتکار و خلاقیت برای خدمت بدل می‌سازند.

 

ویژنان و چله، امروز نه تشنه‌ی وعده‌اند و نه محتاجِ آمار؛ آنان آب می‌خواهند، حیات می‌طلبند و حق خویش را از سفره‌ی توسعه جست‌وجو می‌کنند.

اگر سد شرفشاه در جوار این عطشِ تاریخی قرار دارد، چگونه می‌توان با تکیه بر محاسباتی سرد و بی‌روح، چشم بر این نیازِ سوزان بست و آن را "غیرتوجیهی" خواند؟ مگر نه آنکه فلسفه‌ی وجودی بسیاری از زیرساخت‌های ملی، دقیقاً برای کاستن از شکاف‌های منطقه‌ای و احیای مناطق محروم است؟

 

اکنون زمان آن رسیده است که این چرخه‌ی معیوبِ بی‌عملی و توجیه، شکسته شود؛ زمان آن است که مدیران، به جای پناه بردن به حاشیه‌ی امنِ گزارش‌ها و برآوردها، به متنِ رنج مردم بازگردند و با جسارتی برخاسته از تعهد، راهی نو دراندازند.

تاریخ، نه آنان را که بهانه آوردند، که آنان را که بن‌بست شکستند، به یاد خواهد سپرد.

 

و کلام آخر آن‌که: مدیریت، منصبی برای آسودن نیست، مسئولیتی است برای سوختن؛ و آنان که از این آتش می‌گریزند و بن بست سازی می کنند، هرگز شایسته‌ی تکریم و حتی  نشستن بر کرسی خدمت نخواهند بود.