به گزارش مطلع الفجر ،روزهایی که قرار است اتفاق مهمی در تهران بیفتد، خوشاقبال خواهید بود اگر قبل از ساعت مقرر، در متن ماجرا باشید و در ترافیک حول و حوالی آن واقعه گیر نکنید. مثل امروز ما. از همان میدان فردوسی، بین جمعیتی قرار گرفتیم که محکم و با جدیت، شعار میدادند و تند تند قدم برمیداشتند به سمت میدان انقلاب.دو قطار آمد و رفت و آنچنان مملو از جمعیت بود که نمیشد سوار شد. از خیر مترو گذشتم. دست در دست بچهها، دوباره به خیابان برگشتیم. دو ایستگاه بیشتر نبود تا انقلاب. اما برای پاهای کوچک کودکانه، میتوانست خستهکننده باشد. ولی چارهای نبود...با چند توقف در بین مسیر و استراحتهای زود به زود، بین جمعیت عاشقان وطن جاری شدیم به سمت انقلاب که به قول «نادر ابراهیمی»، «عشق به وطن، ضرورت است، نه حادثه.». قطرهای در دریای بیکران بصیرت و آگاهی مردمی که خونشان از جنایات جانیان اغتشاشگر به جوش آمده بود.
داعش داشتیم، وقتی داعش مد نبود
بین جمعیت از هر سن و قشری آمدهاند به عشق مدافعان میهن و شهدایی که مظلومانه، مظلومانه و بسیار مظلومانه به دست وحوش اغتشاشی خون پاکشان به زمین ریخت.پسر نوجوانی که عکس حاجقاسم را در دست دارد برای همراهش تعریف میکند که از بچههای مسجد شنیده چه بلاهایی بر سر نیروهای حافظ امنیت، از بسیجی و مردمی تا یگان ویژه آوردهاند.از خشم رگ گردنش باد کرده و با عصبانیت میگوید «روی داعش رو سفید کردن! ولی بابام میگفت چیز جدیدی نیست! منافقین و کومله و دموکرات هم از این کارا میکردن.»بله فرزندم... داعشی داشتیم، وقتی داعش مد نبود!
پرچم ایران بر قرآن؛ دو عَلَم در یک دست
جماعت یکی در میان قرآنهای جیبیشان را با جلدهای رنگارنگ سر دست گرفتهاند. گاهی آن را پایین میآورند، میبوسند و روی چشم میگذارند و دوباره بالا میبرند.عدهای هم پرچم ایران را جلد قرآن کردهاند. خوش به سعادتشان که با یک دست دو «عَلَم» برداشتهاند...دختر نوجوانی از میان جمع فریاد میزند «سکوت هر مسلمان، خیانت است به قرآن.» جمعیت اطرافش از پیر و جوان و زن و مرد محکم تکرار میکنند.پیرمرد پشت سری که با حاجخانم به راهپیمایی آمده است با یار دیرینش درددل میکند «خدا لعنتشون کنه خانوم، چقدر مسجد و قرآن آتیش زدن...» بلندتر ادامه میدهد تا دور و بریهایش بشنوند «این مدل اعتراض تو کَتِ ماهایی که انقلاب و کارای گروهکها رو دیدیم نمیره.»نصف لطف راهپیمایی به شنیدن تحلیلها و درددلهای مردمی است که در سنین و ظواهر متفاوت، با یک عقیده به میدان آمدهاند. حاجخانم دل به دلش میدهد «خدا آقا رو حفظ کنه. از این چیزا هم رد میشیم حاجی، مثل همیشه.»حرفهای یکی از نیروهای کف میدان برایم مرور میشود «بچههایمان مظلوم شهید شدند. تیر جنگی داشتند، اما چون مردم عادی هم بین اغتشاشگران بودند هیچکس شلیک نکرد.»
سس خرسی یا غزال تیزپا؟!
آنقدر حضور نوجوانها در راهپیمایی پررنگ است که چشمها دیگر جوان و مسن را کنار میزنند. نوجوانی با پوستر حاجقاسم و شهید رئیسی به میدان آمده و محجوب و آرام، شعارهایی را که به گوشش میرسد تکرار میکند. و چقدر شبیه او زیادند امروز...نوجوان دیگری عکس رهبر عزیزمان را در یک دست گرفته و ظرف «سس خرسی» را در دست دیگر، آن هم به صورت برعکس!هر کس که او را میبیند، لبخند بزرگی روی لبش مینشیند. بعضیها که بیشتر اهل دل هستند، قهقههزنان از کنارش رد میشوند. عدهای هم دلشان نمیآید عکسنگرفته از این نمادپردازی بانمک بگذرند. کسی از میان جمع، با لهجهٔ فارسی سلیس شعار مرتبطی دست و پا میکند؛ «آذربایجان شرفدی، پهلوی بیشرفدی» (آذربایجان شرف و پهلوی بیشرف است)جوانی به دوستش میگوید «بابا! خیلی سس خرسی رو جدی گرفتین! اینا اگه وجود داشتن اینقدر پا به فرارشون خوب نبود! اصلاً غزال تیزپای آسیا، فقط این و پدر و پدربزرگشن!»
میدانداران معتبری برای فردای وطن
از نوجوانها میگفتیم... شاید هیچ روز دیگری را مثل امروز ندیدم که میانداری و میدانداریشان توی چشم باشد. گویی بزرگترها هم میدان را به نوجوانانشان سپردهاند تا راه و روش حفظ انقلاب و وطنشان را یاد بگیرند. هر چه باشد چند صباح دیگر خودشان میراثدار این آب و خاک مقدساند...پسر نوجوانی تمام مسیر میدان فردوسی تا چهارراه ولیعصر را به «لیدری» شعار میدهد و جماعت، صدای گرفته و خشبرداشتهاش را آنقدر محترم و معتبر میشمارند که از تکرار و همراهی یک شعارش هم جا نمیمانند.البته که در این مسیر دختر و پسر آنچنان فرقی ندارند. از صدای پسرک که دور میشوم، دختر نوجوانی را از پشت میبینم که روی چادرش، چفیه بر گردن دارد.دخترک ریزنقش است، اما صدای رسا و محکمی دارد؛ «نیروی انتظامی، تشکر، تشکر!» پیام تشکر از نیروی انتظامی بین ایستگاههای بیآرتی که شیشههایش خرد شده میپیچد.دخترک ادامه میدهد «برادر بسیجی، تشکر، تشکر!» حالا نوبت عزیزان بینام و نشانی است که در هر بزنگاهی، مالکوار و عمارگونه، به میدان عمل میآیند. همان لشکر مخلص خدا که امام خمینی (ره) فرمودند... صدای جماعت به تکرار بلند میشود و از شیشههای شکستهٔ ورودی ایستگاه متروی تئاتر شهر به داخل سرازیر میشود.
برای آرمانها و روحاللههای امروز...
مردم با حسرت و دلخوری، خرابیهایی را نگاه میکنند که خادمان شهرشان سعی کردهاند بقایایش را جمع کنند تا زهرش را بگیرند...شیشههای شکسته را عوض میکنیم، اما با خونهای به ناحق ریختهشده از مدافعان و مردممان چه کنیم؟ دلهایی را که در انتظار بازگشت عزیزانشان به خانه، در بیخبری یا غم فرو میروند چگونه مرهم بگذاریم؟زن جوانی که اتفاقی همقدممان شده بیمقدمه میگوید «اگر به قاتلان روحالله عجمیان و آرمان علیوردی درس درستی داده بودیم، الان خون این همه روحالله و آرمان روی دستمان نریخته بود...» هر چه به میدان انقلاب نزدیکتر میشویم، خیل جمعیت فشردهتر میشود. گاهی حتی چند دقیقهای مسیر بند میآید. تمام آنهایی که آمدهاند با تمام قلب و عزمشان، پای پرچم و قرآن سر دستشان فریاد میزنند «مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا، مرگ بر منافقین مزدور...» که خون عزیزان از دسترفتهمان انشاءالله به زودی زمین گرمشان میزند...#یوم_الله_22دی#راهپیمایی_22دی#محکومیت_جنایات_اغتشاشگران#اغتشاشات_دی1404#منافق_عامل_موسادمطالب مشابه را از صفحهٔزندگی
