سرویس: تازه های خبرکد خبر: 112649|12:35 - 1401/06/19
نسخه چاپی

یادگار دوران دفاع مقدس از گیلانغرب روایت میکند؛

روایتی نو و شنیدنی به عملیات استراتژیک مرصاد در سال 1367

روایتی نو و شنیدنی  به عملیات  استراتژیک مرصاد در سال 1367
بعد از پذبرش قطعنامه ۵۹۸ ازسوی ایران عراق حمله گسترده ای را در طول ۱۲۰۰ کیلومتر مرز مشترک بین دو کشور از جنوب وغرب ومناطق میانی از طرف رژیم بعث عراق آغاز گردید

به گزارش مطلع الفجر ،*مجتبی جنگلی نیا ؛خبرنگار مطلع الفجر /شنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۱؛خاطره ای که با خبرنگار مطلع الفجر  روایت میشود  مربوط به عملیات مرصاد  مردادماه سال ۱۳۶۷  است که به نفس پاک  یکی از یادگاران دوران دفاع مقدس حاج علی اکرم حیدری روایت میشود ؛ 

بعد از پذبرش قطعنامه ۵۹۸ ازسوی ایران  عراق حمله گسترده ای  را در طول ۱۲۰۰ کیلومتر مرز مشترک بین دو کشور از  جنوب وغرب ومناطق میانی از طرف رژیم بعث عراق  آغاز شد .قبل از شروع این عملیات تمام نیروها ی نواحی شهرستان های  استان  برای دفاع ومقابله با این حمله بنا به دستور فرمانده وقت استان  سردار شعبانی وفرمانده قرارگاه نجف شهید سردار شوشتری   به گردان های تیپ مسلم ابن عقیل(ع)    اعزام شدند .
 سپاه شهرستان گیلان غرب نیز از این قاعده  تعرض خصمانه  دشمن مستثنی نبود و به دستور فرمانده وقت شهرستان حاج جعفر همتی به *بنده ماموریت داده شد که  با حدود صدوبیست نفر از برادران سپاه  گیلان غرب  به گردان شهید اشرفی مستقر در بالای رودخانه کنگاکوش زیر ارتفاعات زله زرد برویم  و پس ا ز معرفی خود به فرمانده گردان مذکور درکنار  برادران نیروی زمینی برای مقابله با حمله دشمن آماده باشیم ..
 

ستون زرهی منافقین در جاده اسلام آباد کرمانشاه

برادرمجید سوری؛ فرمانده گردان   منطقه ای را برای پدافند کردن به ما واگذار کرد وما با تجهیزاتی  که از قبل همراه خود آورده بودیم درآنجا مستقر شدیم .

بعد از چند روز حمله عراق آغاز شد ،عراق گمان می کرد ایران بخاطر این که نیروهایش دچار ضعف وناتوانی در ادامه جنگ شدند لذا مجبوربه قبول قطعنامه شده  پس می تواند از این ضعف وناتوانی به نفع خود استفاده کند  بر این اساس با مشارکت گروه تروریستی منا فقین ونیروهای برخی از کشورهای حوزه خلیج فارس ودرراس آنها استکبار وصهیونیست جهانی عملیات گسترده ای را علیه ایران آ غاز کرد با این هدف که هم بتواند  نیروهای زیادی را اسیر کند وهم بربخشی از خاک ایران تسلط پید ا کند وبه عنوان اهرم فشار درپای میز مذاکره  برای چانه زنی علیه ایران از آن استفاده کند.

درگیری با نیروهای عراقی ادامه داشت ،حمله بشدت سنگین بود  ونیروهای سپاهی چندانی درمنطقه نیز حضور نداشتند ، نیروهای ارتشی عقب نشینی کردند..
بااین ادعا که دستور عقب نشینی تا گردنه قلاجه از رده مافوقشان  دریافت کرده اند دستور عقب نشینی به نیروهای سپاه هم داده شد وارتش عراق هم شروع به پیشروی کرد  حرکتشان به صورت آنتنی وستونی از قصرشیرین به سمت گیلان غرب وسپس به اولین پیچ تق وتوق رسیدند.

*مقاومت مردمی در گیلانغرب
 اما این پیشروی  با مقاومت نیروهای سپاه ومردمی ناچار به عقب نشینی تا دوراهی سراب منبع آب شهرداری شدند وبه مدت سه روز آنجا ماندند ....  بعد از تسلط ارتش عراق به گیلانغرب تعدادی از  نیروهای باقی مانده  سپاه در اردوگاه  آموزشی قدس واقع درپشت روستای اول ویار مستقر شدند در آن زمان   حاج یحیی قیاسوند به بنده ماموریت داد که   بعنوان مسئول پشتیبانی از نیروهای عمل کننده درمقابل ارتش بعث عراق  تدارکات لازم را از جهت تامین غذا ومهمات برای نیروهایی که درارتفاعات شهرستان که  مشرف بر دوراهی سراب که خط مقدم نیروهای عراق بود برسانم که آنها سد معبر کنند واجازه تجاوز بیشتر به نیروهای عراقی ندهندتا زمانی که نیروهای کمکی برسد چون نیروهای عراق هدفشان پیشروی تا گردنه قلاجه وگرفتن دوراهی ایلام کرمانشاه بود.
 

گردنه حسن‌ آباد کمین‌گاه منافقین

اما از آن طرف نیروهای منافقین با شروع عملیاتی تحت عنوان “فروغ جاویدان”  با حمایت وپشتیبانی نیروهای عراقی از مرز خسروی به صورت آنتنی وستونی به پیشروی خود ادامه  دادند که البته نیروهای عراقی تا گردنه پاتاق آنها را همراهی کردند .
 از گردنه پاتاق به بعد منافقین خود شهرهای کرند واسلام آباد را تصرف کرده تا به گردنه چهارزبر (مرصاد کنونی )رسیدند،در گردنه مرصاد با مقاومت نیروهای ارتش وسپاه وبسیج وهوانیروز ونیروی هوایی ونیروهای مردمی مواجه  شدند وپس از شکست سنگین با تلفات حدود سه هزار نفری کشته وزخمی واسیر  مجبور به عقب نشینی شدند وشیرازه اصلی سازمان ازهم پاشیده شد.

 

درروز ششم مرداد سال ۶۷ بنده به قصدسوخت گیری  تویوتایی که دراختیارم بود وارد سپاه گیلانغرب شدم -محل سپاه آن زمان دراعزام نیرو واقع دردامنه کوه بالاتر از پلیس راه کنونی قرار داشت - که به زنده یاد حاج ماشالله عزیزی مواجه شدم  .
ایشان بایک دستگاه  ماشین هیوندا غنیمتی که در عملیات مرصاد از منافقان گرفته بوددرآنجا حضورداشت  .ازمن پرسیدند:" خیر باشد کجا میخواهید بروید ."گفتم:"قصد رفتن به اسلام آباد برای کسب اخبار منافقین دارم.
 گفتند:" نرو اسلام آباد ،یک نفر از منافقان دراسارت ماست ،فرد منافق اقرار کرده که چند نفر دیگر از منافقان در پشت تنگه حاجیان مخفی شده اند."
 با هیوندا رفتم سراغشان ،نیروهای ارتش بخاطر خودروی غنیمتی منافقان اجازه رفتن ندادند آمدم دنبالت با تویوتای شما بریم من هم از رفتن به اسلام آباد منصرف شدم وبا حاجی به سمت ساختمان حمام قدیمی  که در روبروی زادگاه پدریش(روستای کله جوب علیا حدودا پنج کیلومتری گیلان غرب به سمت جاده قصر شیرین )برای استحمام رزمندگان استفاده می شدراه افتادیم ،ایشان جلو حرکت می کرد.

وپشت سر شان حرکت و به آنجاکه رسیدیم با جمعی از دوستان ومنافقی که اسیرشان بودمواجه شدیم .بعد از صحبت وتبادل نظر بنده پشت تویوتا نشستم واسیر منافق میان من وحاج ماشاالله نشست ومابقی همراهان پشت تویوتا سوار شدند.

 دراین حین بچه های صداوسیما بایک دستگاه پاترول زردرنگ رسیدند وپس از تهیه گزارش وخبر وفیلم از ما درخواست همراهی کردند ،ما هم قبول کردیم واز آنها خواستیم با فاصله  پشت سرمان حرکت کنند .
 

حاج ماشالله عزیزی رزمنده دوران دفاع مقدس

*روایت "صالح" در جریان مرصاد
همگی به سوی مقصد برای یافتن مابقی منافقان راه افتادیم،درمسیر از منافق اسیر جریان را پرسیدم گفت:" اسمم صالح رهبری اهل شوشتر دارای همسر ویک پسر هستم گروهبان دوم ارتش بودم در عملیات چهل چراغ مهران توسط منافقان اسیر شدم آنجا به ما پیشنهاد همکاری با سازمان را دادند ومن چون تحمل اسارت را نداشتم وبه این امید که در عملیاتهای داخل کشور توسط منافقان بتوانم برگردم جذب سازمان شدم .

در عملیات مرصاد شکست سنگینی خوردیم همه پراکنده شدند مادوازده نفر (۹ مرد و۳ زن )شبانه با فرار به سمت کوههای منطقه وپیاده روی طولانی وارد یک ساختمان جنگلبانی در متطقه داربادام  درحدفاصل گواور واسلام آباد شدیم .
 

در دل شب درمسیر جاده کمین کردیم  یک دستگاه تویوتای سپاه آمد جاده را بستیم دوسرنشین را پیاده وبا تویوتا در مسیر جاده گواور به سمت کل کش وپادگان ابوذ ر ودشت دیره راه افتادیم بخاطر روشن شدن هوا وعدم امتیت تصمیم گرفتیم  نرسیده به پشت تنگه حاجیان تویوتا را رها کرده و مسیر تنگه دیاره براه افتادیم که به یک منطقه  که دارای کپر وچاه آب وچند خانه گلی  رسیدیم . کمی استراحت کردیم .من به بهانه آوردن آذوقه برای بقیه افراد ولی دراصل به نیت تسلیم شدن به نیروهای نظامی از آنهاجدا شدم  پس از طی مسافتی به روستای  رسیدم به دونفر از اهالی  روستا برخورد کردم  .

ازمن هویتم را پرسیدند من خودم را بسیجی جا زدم. آنها به گرمی ازمن استقبال کردند ومرا برای پذیرایی به داخل روستاقباسیاه بردند. (دونفر مذکور بسیجی زنده یاد حمزه مرادی ورزمنده دلاور حاج یدالله درویشی بودند بقیه ماجرا را از زبان زنده یاد حمزه مرادی بشنوید) من وخواهرزاده ام  یدالله درویشی درروستا بودیم که متوجه حضور فرد ناشناسی شدیم به سمت او رفته واز هویتش پرسیدیم .گفت بسیجی هستم وبرای تهیه آذوقه وآب آمده ام .قیافه اش مشکوک بود از پوشش وحرکاتش مشخص بود بسیجی نیست متوجه شدیم از باقی مانده نیروهای شکست خورده منافقین است با آرامش وملاطفت با او برخورد کردیم واورا به سمت پایگاه حاج ماشاالله مستقر درگرمابه روبروی  روستای کله جوب علیا  بردیم وپس از پذیرابی اورا تحویل حاجی ماشاالله دادیم .

*در تعقیب منافقین

پس از شنیدن جریان نحوه دستگیری   منافق اسیر  به مسیرمان از پشت تنگه حاجیان به سمت تنگه دیاره برای  پیدا کردن مابقی منافقان ادامه دادیم بعد از پیمودن حدودیک کیلومتر از مسیر به ادوات جنگی وشخصی جامانده منافقان برخوردیم که در اطراف جاده مشاهده میشد دراینجا بود که منافق  مزبور به ما گفت محتاطتر رفتارکنید چون ممکن است به شما برخوردو درگیر شوند آنها چیزی برای باختن ندارند  شما احتیاط کنید..به مسیر ادامه دادیم .مسیرما جاده اصلی نبود بلکه جاده مخصوص عشایر وجاده خاکی بود .بیش از یک کیلومتر از جاده را طی کردیم متوجه شدیم چهارتن از آنها وسط جاده دراز کش افتاده اند ازماشین پیاده شدیم به سمت آنها رفتیم .

یکی ازآنها با نارنجکی که روی شکمش گذاشته بود وخودکشی کرده بود سه نفردیگر با قرص سیانور به زندگی خود پایان داده بودند .منافق اسیر آنها را شناخت و جزو تیم دوازده نفرشان بودند .همزمان هم بچه های صدا وسیما رسیدند وگزارش وفیلم از صحنه تهیه کرده وبا زنده یاد حاج ماشاالله مصاحبه ای دراین زمینه دادند دوباره در مسیر به راهمان ادامه دادیم تابه مخفیگاه منافقین همان محل کوچ بهاره عشایر (  دراصطلاح عامیانه کردی زمگه  متعلق به مردم طایفه زینل خان)رسیدیم .

 در "زمگه زینلخان"پیاده شدیم هوا  مرداد ماه به شدت گرم وکلافه کننده بود وماتشنه وگرسنه وفاقد هرگونه امکانات برای رفع تشنگی به سمت چاه آبی که انجا بود رفتیم اطراف چاه پراز نیزار بود وآب سرشاراز “زالو” ،چفیه هایمان را روی سطح آب انداختیم تا بتوانیم چند جرعه آب فاقدسالم بنوشیم .پس از خوردن آب بلند شدم نگاهی به اطراف انداختم ناگهان متوجه دود ی از مسافت حدودپانصد متری شدم که از آن ناحیه بلند می شد.
تعجب کردم از حاج ماشالله پرسیدم :"آیا عشایر اینجا ساکن است ."گفت:" نه توی این گرمای طاقت فرسا مارمولک هم دوام نمیاورد چه برسد به انسانها."گفت:" برویم اسیر منافق را تحویل بچه های صدا وسیما دادیم وگفتیم شما مواظبش باشید."
سپس درمعیت حاجی ماشاالله وبرداران زنده یاد حمزه مرادی ویدالله درویشی وحیدر محبی وعلی عباسپور ومحمدرضا قمری وبقیه برادرانی که ازابتدای عملیات با ما بودند با تویوتایی کلی مهمات وسلاح داخل آن بود به سمت محل دود حرکت کردیم.

درمسیر حرکت وارد شیاری  شدیم و بعداز سربالایی که گذشتیم وارد دامنه کوه شدیم ،دردامنه کوه “کپر”و"خانه" و"طویله کوچ بهاره عشایر" را دیدیم دود از آنجا بلند می شد.
به محض ورودما  به آنجا ،مارا به رگبار بستند .ما نمی دانستیم آنها داخل کپر هستند .به محض دیدن تویوتا درفاصله حدوددویست متری مارا به گلوله بستند.ما هم هرکدام از سمت خود پایین پریده ودر پشت صخره های عریض وطویلی که درآنجا بودپناه گرفتیم وتویوتا با هردو درب باز وروشن در حد فاصل ما ومنافقین در سمت چپ قرار داشت وهیچ کدام نتوانستیم بطرف تویوتا برویم.لذا نفرات داخل کپرهابطرف بنده وعلی عباسپور تیراندازی میکردند .
*درگیری  در زمگه زینلخان گیلانغرب
تیرهایی  که به سمت ماپرتاب میشد به صخره ها  برخورد می کرد وبه چپ وراست"کمانه" و منحرف میشد پناهگاه من وعلی عباس پورپشت صخره مقابل آنها  بود وراه جابجایی هم وجود نداشت  یک قبضه تیربار گرینف با یک جعبه مهمات همراه “علی” بود که با آن تیراندا زی می کردیم. 
حاج ماشاالله هم درجناح راست منافقان بایک قبضه اسلحه ژ۳ تاشو درحال تیراتدازی ودادن پیام و تشویق آنها به اینکه راه فراری ندارند. بهتراست تسلیم شوندودرامان خواهند  بود   لازم به ذکر است منطقه سرشار از خار وخاشاک وصخره بود.بنده هم تیربار را از “علی عباسپور” گرفتم وبا توجه به کمبود مهماتی که همراهمان بود بصورت مقطعی تیراندازی می کردم .همراهان دیگر هم تمام تیرهایشان را شلیک کرده بودند مهمات ما درتویوتا بود ومتاسفانه به آن دسترسی نداشتیم .

درگیری به این شکل حدود یک ساعت ادامه داشت .منافقین متوجه اتمام مهمات ما وعدم دسترسی به تویوتا شدند لذا آتششان راتندکردند درآن شرایط تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که من سرآنها راگرم کنم وعلی به سمت تویوتا رفته مهمات بیاورد یا برعکس من بروم علی این کاررانجام دهد پیشنهادم را به علی دادم او گفت تو به سمت آنها تیراندازی کن  تامن مهمات بیاورم . 
علی رفت وبایک قبضه آرپی چی با گلوله آماده برگشت .
تیربار گرینوف دست من بود ودرحال تیراندازی بودم که یک مرتبه  اسلحه قبل از تمام شدن نوار قفل کرد تلاش کردم گلنگدن رابکشم ولی  قفلش باز نشد .اسلحه را به علی دادم وآرپی جی را از اوگرفتم   و گلوله را آماده کردم حالامردد بودم چگونه  آرپی جی را روی شانه ام بگذارم وبرخیزم وگلوله را شلیک کنم چون به محض بلند شدن آماج تیر آنها قرار می گرفتم .به حالت درازکش گلوله را آماده کردم یک لحظه برخاستم وماشه راکشیدم متاسفاته عمل نکرد دوباره خودم را به زیر کشیدم .

 نحوه گلوله گذاری را چک کردم وچکش اسلحه را تا آخر دوباره کشیدم بعد از چند لحظه دریک فرصت برخاستم وگلوله راشلیک کردم وگلوله به سمت آنها پرتاب شد گردوخاک ناشی ازپرتاب گلوله آرپی جی بلند شد واین فرصت مناسبی بود که عقب برگردم علی از این فرصت استفاده کرده وعقب رفته بود .ولی من نرفتم می خواستم نتیجه کارم  راکه خراب شدن طویله برسرآنها بود بیینم که این تصمیم درستی درآن لحظه نبود وشاید ناشی از کوتاه فکریم  بود !
گردوخاک فرونشست ومن متوجه شدم گلوله آرپی جی به دومتری محل استقرارشان اصابت کرده وصدمه ای به آنها نرسیده ودراین فاصله باتوجه به گردوخاک ایجاد شده آنها جابجا شده اند وبنده تک وتنها با اسلحه بدون فشنگ درمقابل آنها قرار گرفتم بدون هیچ راه گریزی .

یک لحظه متوجه عقب نشینی حاج ماشاالله شدم فهمیدم منافقین از مخفیگاهشان بیرون زدند وحاج ماشالله بادرایت این رافهمیده بود وعقب نشینی کرده بود کاری بس عاقلانه بود .
من هم تصمیم گرفتم آنجا را به هرنحوی شده ترک کنم چون اگر منافقان به من می رسیدند قطعا جزکشتنم کاری دیگر نمی توانستند انجام بدهند .لذا با توسل به ائمه اطهار (ع)به سمت یک هدف درپنجاه متری صخره ای که سنگرم بود خیز برداشتم که دربین راه ازناحیه ران  راست مورد هدف تیر مستقیم قرارگرفتم وزخمی شدم .
برای اینکه آسیب بیشتری نبینم خودم را روی زمین انداختم و با غلطیدن به سمت گودالی که درآنجا بودرفتم وخودم رادرون گودال انداختم ،  زنده یاد حاجی وهمراهان متوجه  تیرخوردنم شدن وفکر کردند من کشته شدم . 

دراین  لحظه “حیدرمحبی” به سوی من آمد وشروع به ناراحتی کرد.گفتم سریع بیا تا بدنم گرم است با این چفیه محل گلوله راببند تا از این مسیروازتیررس منافقان دور شویم حیدر رانم رابست وما به زنده یاد حاجی وبقیه خبردادیم که محل راترک می کنیم واز مسیر پس ازگذشتن چندین تپه ماهور به رودخانه نزدیک روستا کله جوب علیا  رسیدیم کناررودخانه دست وصورتمان راشستیم  .


دراین حین متوجه  ماشین پاترولی شدیم که به سمت ما می آمد پاترول مال سپاه به رانندگی برادر علی رستمی؛ مسئول  واحدبسیج سپاه گیلان غرب بود .لازم به توضیح است که درپی مجروحیت برادر “محمدرضا قمری” که درهمان لحظات اول درگیری بچه های صداوسیما ایشان واسیر منافق رابا خود به شهرآوردند محمدرضا به بیمارستان ومنافق اسیر تحویل سپاه گیلان غرب شد .

با توجه به این اتفاقات به سپاه خبرداده بودند که ما دراین درگیری کشته شدیم برادر علی رستمی برای پی گیری این خبر  به "روستای کله جوب" آمده وعده ای دیگر از برادران  با خودرو ی غنیمتی ازمنافقین به اسم هیوندا ساخت کره از مسیر"تنگه دیاله" به سمت محل درگیری  به دنبال ما آمده بودند .

من وحیدر سوار پاترول شدیم وبه درمانگاه واقع درروستای هوشیارچله رفتیم درآنجا زنده یاد مرحوم"کریم فرمان پژوه "که از پرسنل کهنه کار بودند مداوای لازم را برای بنده انجام دادند .

*زمین گیر شدن گروهک منافقین  به همت بسیج و سپاه بدر
چند روزی گذ شت ،زنده  یاد حاجی ماشاالله به عیادتم آمد ماوقع بعد از مجروحیتم راازاو پرسیدم. حاجی اینطور تعریف کرد که: بعد از مجروحیت وترک محل توسط شما من وهمراهانم چون هیچ مهماتی برای دفاع ازخود نداشتیم هرکدام پشت صخره ای پنهان شدیم ونظاره گر آنها شدیم که عکس العمل آنها را ببینیم .منافقبن وقتی بیرون زدن درجهات مختلف شروع به تیراندازی کردند وچون عکس العملی را ندیدند فکرکردند ما رفتیم.

لذا به سمت تویوتا آمدند تویوتاخاموش شده بود شروع به استارت زدن کردند وبعد از چند دقیقه ای تویوتا روشن شد وسه نفرباقیمانده منافق سوار تویوتا شده به سمت تنگه دیاله حرکت کردند.

 (لازم به ذکر است از ۱۲ نفر ۴ نفر قبل ازدرگیری خودکشی کردند که توضیح داده شد یک نفر اسیر و۴ نفر هم طی درگیری درداخل طویله وکپرها به هلاکت رسیده بودند وازآنها ۳نفر باقی مانده بود) .

 منافقین درحین حرکت درمسیر متوجه ماشین آیفا ( هیوندای) خود می شوند که ازروبرو می اید خوشحال از اینکه به نیروهای خودشان رسیدند درحالیکه افراد داخل هیوندای برادرانی بودند که به  دنبال ما آمده بودند واین برادران متقابلا تویوتا را که می بینند فکرمی کنند ما هستیم وداریم برمی گردیم .
دوماشین با چراغ زدن به همدیگر اعلام آشنایی می کنند که ناگهان منافقان متوجه می شوند که اینها خودی نیستند بسمت تویوتا شروع به تیراندازی میکنند .هردو گروه از ماشینها پیاده شده وسنگر می گیرند  منافقین به محض پیاده شدن ازتویوتا با پرتاب نارنجک تویوتا را آتش زدند وبعد از مدتی درگیری با کمک برادران سپاه  نهم بدر آنها را به هلاکت می رسانند .
 

*راوی:حاج علی اکرم حیدری؛ یادگار 8 سال دفاع مقدس

درپایان یاد وخاطره زنده یادان “حاج ماشاالله عزیزی” وبسیجی دلاور"حمزه مرادی" راگرامی میداریم ؛نیروهای ارزشی ورزمنده ای که خاطرات دلاوریشان برگ زرینی است در دفتر تاریخ جنگ تحمیلی ،حاج ماشاالله دلاور مردوجانباز سرافرازی  بود که خاطره دلاوری هایش برای همیشه درهمه اذهان ثبت وضبط است. یاد همه شهیدان ورزمندگان فقید گرامی باد.
*خبرنگار رسانه مطلع الفجر